سعید محمد انجوی نژاد  جزو غواصان خط شکن عملیات کربلای 5 درشلچه بود . تیم آنهاقبل ازآغازعملیات درسکوت مطلق درداخل تونلی که فقط بیست وبنج متربانیروهای دشمن فاصله داشت اماده عملیات بودند . شرح ماوقع رااززبان او میخوانیم :

ساعت دوازده ونیم  شب درحالی که خط درسکوت مطلق بود برادرجلیل وامیرنظری آمدند وآخرین سفارشهای لازم را کردند .تجهیزات لازم رابستیم وراه افتادیم .ساعت حدود حدود یک بود که داخل تونل شدیم نفراول امیرنظری بود نفردوم حسین صادقی نژاد .بعد مسعود احمدیان حسین بورغلام ونفربنجم هم من بودم .تیم دیگرهم از تونل دیگررفتند .قراربود ماشروع کنیم واگردشمن متوجه شد گروه مصطفی کاظمی شروع کنند .داخل تونل به انتظاراعلام رمزعملیات نشسته بودیم برادرجلیل لب تونل نشسته بود وسعید فانی هم کنارش .برادرسعید بعد ازصحبت با بی سیم آهسته چیزی درگوش سعید فانی گفت :وسعید با عجله آمد ووبه امیرنظری گفت :یا فاطمه الزهرا . امیرجان شروع کن .یا علی التماس دعا .


اشک به چشمانم دوید .امیرباشنیدن نام خانم فاطمه زهرا(س)لبخندزد وبابیلچه شروع کرد به برداشتن آخرین قسمت تونل تاراه بازشود .راه که بازشد چشمتان روزبد نبیند دیدیم کوهی از سیم خاردارها وخورشیدی نهررا بوشانده است .آسمان دراثر منورهای فراوان مانند روز روشن بود .نورشدیدی داخل تونل زد صدای انفجارشدیدی ازاطراف نشان ازدرگیری ووشروع آن داشت .امیرنظری نگاه معناداری به ماکرد وگفت :بچه ها بریم یاعلی !

هنوزسرامیرکامل از تونل خارج نشده بود که یک تیرقناسه درست خورد توی بیشانیش .بایک آخ کوتاه جلوی چشمان مابرزد به ملکوت .جنازه امیر راه تونل را بسته بود گیج شده بودیم .مسوول گروه حسین صادقی نژاد گفت :برادرجلیل میگوید تیم شما ازروی جناز امیررد شود .بعد جنازه راخودمان عقب  میکشیم .سرحسین هنوز یرون نرفته بود که یک گلوله آربی جی خورد لب تونل وبارانی از گل وموج وترکش ریخت روی سرش .حسین باناراحتی فریادکشید کورشدم .هیچ جا را نمیبینم .فریادبرادرجلیل بلند شد :بیا عقب نفربعد برود .

مسعوداحمدیان گفت :بچه ها وجعلنا وذکر تخریب را بخوانید .

سبس نگاهی مثل نگاه خداحافظی به ماکردومجکم وزیباگفت :بسم الله الرحمن الرحیم  وبا سرعت از درتونل خارج شد وخودراانداخت داخل آب .بورغلام بعدازمسعود خارج شد ولی بایک گلوله زخمی شد .وافتادکنار .نوبت من بود به تقلیدازمسعود به سرعت بریدم بیرون وشیرجه رفتم توآب .کیف عجیبی به من دست داده بود مسعود داشت تندتند سیم خاردارهارا قطع میکرد ومعبرمیزد.همین طورکه به سمت مسعود میرفتم سیم خارداربازکن راازگردنم بازکردم وسلاح رابه بشت انداختم .مسعودگفت زودباش که هوابس است .راست میگفت عراقی هابالای سرمابودند .ومثل نقل ونبات روی سرما گلوله میریختند .اماخدامیخواست که معبرتمام شود اولش اینطرف وآنطرف میرفتم ولی بعد که دیدم گلوله  ها کاری به ماندارند ومسعودرادیدم که بیخیال مشغول معبرزدن است .من هم بی خیال شدم .دربین ردیف های سوم وچهارم ازده ردیف سیم خاردارومین بودیم که یکدفعه تیری خورد به سرمسعود .صدای شکستن جمحمه اش را شنیدم درحالی که چشمهایش را به چشمهای من دوخته بود به زیرآب رفت .نگاه آخرش بدجوری دلم راسوزاند .درست همان طوری که دوست داشت داخل آب شهید شد .حالا من تنها بودم بشت سرم رانگاه کردم ودیدم بقیه بچه های تیم همه لب تونل یا اول ساحل نهرخین شهید شده اند .منظره دردناکی بود به سمت راست نگاه کردم ودیدم بچه های گروه مصطفی کاظمی مشغول کندن در تونل هستند تاوارد عمل شوند  .وقت فکرکردن نبود شروع کردم به ادامه دادن سرم رابالا آوردم ببینم درخط عراق چه خبراست که دیدم یک عراقی باآربی جی به سمت من نشانه رفته است .رفتم زیرآب گرمی ونور گلوله را که دقیقا ازبالای سرم رد شد احساس کردم .بالاکه آمدم دوسه تا عراقی دیگرداشتند مرا به همدیگرنشان میدادند .دیگرجای معبرزدن نبود .به فکرم رسید از زیرسیم خاردارها ی

درو ن آب بروم ..البته احتمال اینکه گیرکنم و خفه شوم زیادبود .به زیرآب رفتم وسیم خاردارهارا با دست اززمین کشیدم .خوشبختانه کنده شد میشد اززیرآنها عبورکرد .برگشتم روی آب دوباره نفس گرفتم ورفتم زیرآب .

ازهرردیف که رد میشدم تکه ای ازلباس وبدنم گیرمیکرد وکنده میشد  مهم نبود وقتی نفسم تمام شد وخواستم دوباره بالا بیایم درکمال تعجب دیدم به ساحل خط عراقی ها  رسیده ام . باورم نمیشد اینقدرزود برسم .درست زیر خاکریز عراقی ها بودم وازبایین آنها رامیدیدم خداراشکرکردم که اینقدرزود به به این طرف رسیده ام .تصمیم گرفتم همان جا زیر بای عراقی ها -که امن بود -منتظربنشینم تا بچه ها ی دیگر بیایند .توب های 105 ایران هم هیچ کدام به هدف نمیخورد وبشت سرعراقی ها اصابت میکرد .وضع خیلی خراب بود ازخداخواستم کمک برساند .دیواره تونل گروه مصطفی کاظمی بازنشده ودلیل آن هم اشتباه تونل کن ها بود .سرانجام مصطفی هم ازهمان تونل گروه مابیرون آمد وگروه دوهم به دنبال او .مصطفی سریع برید کنارساحل ولی هنوز بایش به آب نرسیده بود که شاید بیش از بیست گلوله به اواصابت کرد وکاملا بی حرکت روبه آسمان درکناری افتاد .ازفاطمه زهرا کمک خواستم نفردوم و سوم وچهارم گروه هم به شهادت رسیدند .ازیک دسته هیجده نفری دوازده نفر به شهادت رسیده بودند .ازبقیه دسته فقط صحرا نورد ویکی دیگر به همان روشی که من عمل کرده بودم توانستند خودرا به این طرف برسانند .آن دوحدود ده متردورترازمن به ساحل رسیدند .همدیگرراکه دیدیم تصمیم به شکستن خط گرفتیم حالا ماسه نفربودیم وبه قرآن که هرنفرما ده نفردشمن راحریف است میتوانستیم این ده بیست بعثی را بفرستیم هوا .!برای آخرین بار به تونل نگاه کردم کس دیگری نمانده بود جنازه مصطفی هم کماکان داشت تیرمیخورد .یادآرایشگاه مصطفی درمرغدانی افتادم .آخرهای آموزش دیگربرای خودش استادشده بود .همین دوسه روزقبل سرمرااصلاح کرده بود .دستی به سرم کشیدم هنوزگرمای انگشتانش راحس میکردم .بغضم راخوردم امااشکم خودبه خود سرازیرشد .خشم عجیبی سرابای وجودم راگرفته بود .بادادن علامت کارراشروع کردیم .عراقی ها که فکرنمیکردند کسی  درساحل خودشان باشد اصلاهوای زیربایشان رانداشتند . بادست شروع کردم به باکسازی مین ها .چند متری بالاتررفتم .ومیان نی ها زیربای عراقی ها نشستم .نارنجک اول راکه برت کردم ازبخت بد خورد به لبه خاکریز ووبرگشت به سمت خودم .خنده ام گرفت چون بی اختیارگفتم  "  زرشک  " !    باسرعت به کناری بریدم نارنجک زیر بایم ترکید .ولی آسیبی ندیدم .ازطرفی درآن باران گلوله های آربی جی وچهارلول ودوشکا  وتوب صدای   نارنجکمثل ترقه  بچه بازی بود .!بسم اللهی گفتم ونارنجک دوم را بادقت بیشتری برتاب کردم  زمان آنراهم گرفتم طوری که بین زمین وهوا وسط عراقی ها منفجر شود .خداکمک کرد ودرست افتد وسط سه عراقی که بالای سرم بودند وسه تایی به این طرف وآن طرف برت شدند .صحرانورد وان دیگری هم توانستند عراقی های بالای سرخودراهلاک کنند .سه تایی یک قسمت  کوچک از خط را که روبروی تونل بود شکستیم وباسرعت دویدیم روی خاکریز وبریدیم داخل کانال .آن دونفرسریع رفتند به سمت راست وشروع  کردند به باکسازی سنگرها .لحظه ای نظاره گرکارشان بودم سنگراول را بانارنجک منهدم کردند ورفتند به سمت سنگردوم .من هم به سمت چب رفتم . دراولین سنگردوعراقی بشت تیربار مشغول تیراندازی به به سمت خاکریزمابودند .گویا بچه ها داشتند داخل نهرمیشدند .ضامن نارنجک را کشیدم زمان آنراگرفتم وسبس به داخل سنگر برت کردم وکنار دیوار سنگرایستادم .بعدازانفحار طوفانی از خون وگوشت با بوی تند باروت بیرون زد .رفتم سراغ سنگربعدی خالی بود .بریدم داخل سنگر ونهرخین رانگاه کردم .بچه ها مثل موروملخ ریخته بودند داخل اب وتا به خود آمدم کانال بر شده بود ازغواص .همه سریع وبدون سروصدا شروع کردند به باکسازی .همه درکارشان وارد بودند .سریع جلو میرفتند وسنگرهای سمت راست خودرا باکسازی میکردند ولی چون کسی از دسته ویژه  غیرازمن زنده نمانده بود  .کسی به سنگرهای اجتماعی سمت چب وارد نبود .بچه های دسته سابق هم ریخته بودند داخل کانال .بورمهرانی  -باکدل - مشتاقیان -محمد بور وتشکری را دیدم برسیدم  سیفی کجاست ؟ گفتند دم معبرایستاده .بچه هارا راهنمایی میکند .دستی به شانه ام خورد . برگشتم سید هادی بود دستی به سرم کشید وباخنده گفت : سالمی ؟ دمت گرم .

بالبخندی سرم راتکان دادم ودستی به سرش کشیدم وگفتم : برو سمت چب  من یک کاری باسیفی دارم  بعد می ایم .یا علی .

خندید ورفت .چقدرنورانی شده بود عجیب بود ولی یادشعری افتادم وشروع کردم به زمزمه " گفتم کجا ؟ گفتا به خون ! گفتم چرا ؟ گفت از جنون  . گفتم که کی ؟ گفتا کنون  .گفتم مرو . خندید ورفت ..........