سرداررشید سپاه اسلام شهید ابوالفتح نظری

شهید ابوافتح نظری دراردیبهشت ماه سال 1341 دریک خانواده کارگر درشهرکرد دیده به جهان گشود .دوران ابتدایی وراهنمایی تحصیل خود رادرهمان زادگاهش به پایان رسانید .واین مقارن شد با اوج گیری تظاهرات مردمی برعلیه حکومت پهلوی .ابوالفتح ازدانش آموزانی بود که همیشه درصف اول تظاهرکنندگان حضورداشت .اوکه درکنارتحصیل برای کمک به تامین معاش خانواده مجبور بود درکوره های آجرپزی اطراف شهرکرد کارکند به خوبی درک میکرد که اقشارضعیف جامعه چه سختیهایی رادرزندگی تحمل میکنند


واین باعث می شد که باانگیزه ای مضاعف دراین مبارزات شرکت کند .او انسانی بود که درعین ساده زیستی ازایمان واعقتقادات مذهبی  بسیار قوی برخورداربود ومشکلات زندگی خللی در ایمان اوبوجود نمی آورد .ابوالفتح هیجده ساله بود که جنگ آغاز شد واو درهمان اوایل شروع جنگ بادلی مملو ازایمان وبینشی آگاهانه به سوی جبهه های جنگ عزیمت کرد .درنخستین حضورخود درمنطقه شوش مجروح شد .پس ازبهبودی نسبی مجددا به سوی جبهه های نبرد روانه شد واینباردرعملیات غرورآفرین بیت المقدس که منجربه آزادسازی شهرخرمشهر شد شرکت کرد دراین عملیات نیزمجددا مجروح شد .این مجروحیتها مانعی برای حضوردوباره اودرعملیاتها نشد .ابوالفتح به اسرارمادرش ازدواج میکند وهنوزدوماه ازازدواجش نگذشته بود که برای شرکت درعملیات پیروزمندانه والفجرهشت خودرابه منطقه میرساند .دکتر مجتبی نوریان ازفرماندهان  دلاورگردان یازهرا(س) شرح واقعه شهادت این شهید بزرگوار  راچنین نقل میکند که : شهید ابوالفتح نظری ازجمله دلاورمردانی است که نام ونشان درگمنامی خود دارد وحتی دربین همرزمان خود نیز گمنام بود شهید نظری .یکی دوماه قبل ازآغازعملیات والفجر هشت ازدواج کرده بود وچند روزقبل ازعملیات بود که خودرا به منطقه رساند . روزبازگشت او دقیقا مقارن شد با همان روزی که ماقراربود  جهت شناسایی  به خاک دشمن نفوذ کنیم .به هرحال به اتفاق شهید نظری وتعدادی ازفرماندهان گردان مقدس یا زهرا (س ) سواربر اتوموبیلی شدیم وبه راه افتادیم .درخلال گفتگوی بچه ها ناگهان شهید نظری باصدایی بلندطوری که همه صداها راتحت الشعاع قراداد گفت :بچه ها همه باهم و شروع به خواندن این آهنگ معنوی کرد :کجایید ای شهیدان خدایی –بللا جویان دشت کربلا یی  .....  به محض اینکه آوای معنوی شهید نظری طنین اندازشد .همه دلها با نفس گرم او همراه شدند وهمه باهم شروع به خواندن کردیم  .فضای بسیارمعنوی برجمع دوستان حاکم شده بود ومن که  تقریبا نزدیکترین فرد به ایشان بودم شاهد بودم که اوفقط توانست مصرع  اول شعررا زمزمه کند وتاپایان قطرات اشک برگونه های اوجاری بود .بعدازمدت کمی که زمزمه های عاشقانه بچه ها  به پایان رسید تنها صدایی که هنوز به گوش میرسید صدای هق هق شهید نظری بود .وهمانجا تمام بچه ها متفق القول به این نتیجه رسیدند که نوبت عروج خونین شهید نظری نزدیک است .تااینکه درشب عملیات درحالی که گروهان قبل ازما توانسته بود به اهداف موردنظرخود دست پیداکند.درزمانی که دستور حمله به گروهان شهید بهشتی که تحت فرمان این شهید بزرگواربود  داده شد .همچون عاشقی  که برای رسیدن به معشوق طاقت ازکف داده باشد چون شیری غران خود ویارانش را به صف دشمن زدوزمانی که به اتفاق هم ازمیان مقر تیپ دشمن عبورمیکردیم .روبه من کرد وگفت :خودتان راهرچه زودتربه مقر بعدی برسانید هدف اصلی درآنجاست .پس ازرسیدن به آن نقطه ناگهان صدای یک پدافند عراقی که درحال شیک به سمت مابود برخاست .حجم اتش دشمن بسیارشدید بود .شهید نظری باصدای بلند فریادزد :باید خودرابه زیر تیرباردشمن برسانیم وآنرا خاموش کنیم .اما حجم آتش دشمن بقدری شدید بود که همه رازمین گیر کرده بود  باید کسی داوطلب میشد وخودرا ازروی جاده ای که بین ما ودشمن بود به سمت دیگر به مواضع دشمن میرساند اما گویی درآن عرصات  آتش وخون  کسی داوطلب ترازخود شهید نظری نبود .اونخستین کسی بود که خودرا برروی جاده رساند . جاده ای که به شهادت ورسیدن به قافله شهدای تاریخ ختم میشد .لحظه ای که شهید نظری خودرا برروی جاده رساند وشروع به تیراندازی به سمت تیرباردشمن کرد . ناگهان دشمن هم آتش پرحجم خود رابه سمت شهید نظری برگرداند واورا مورد هدف قرارداد . وناگهان جسم نازنین اوبرخاک افتاد .من که از نزدیک شاهد این صحنه  بودم بلافاصله  خودرا سینه خیزبه اورساندم صورت اورا به سمت آسمان برگرداندم ودرزیرنور ماه ومنورهایی که آسمان راروشن میکرد به صورت نورانی اونگاه کردم وبی اختیار به یاد این نوای معنوی افتادم که: کجایید ای شهیدان خدایی  بلا جویان دشت کربلایی  ......سرداردلاور ابوالفتح نظری درتارخ 21/11/64 جام شهادت ازدست ساقی کوثر نوشید وبه قافله شهدای کربلا پیوست  .پیکر مطهرآن شهیددرمراسمی پرشکوه  برروی دستان مردم شهید پروراستان تشییع شد ودرگلزار شهدای شهرکرد درجوار دیگر یارانش آرام گرفت .