خاطره ای از ابراهیم بیاتی اشکفتکی

بزرگترین آرزوی من حضوردرجبهه دفاع ازمیهن وشهادت درراه خدابود اما به هردری که میزدم باشنیدیدن این جمله تکراری که :" کم سن وسال وکوچک اندامی " تمام نقشه هایم برای اعزام نقش برآب میشد وحتی تغییر تاریخ تولد شناسنامه از سال 48 به سال 45 هم بی اثر بود .تااینکه همزمان با اعزام سراسری یکصد هزارنفری سباهیان محمد (ص) دری ازغیب برروی من باز شد .


آن زمان من دردبیرستان سیدجمال الدین شهرکرد تحصیل میکردم .وبدرومادرم به شدت مواظب بودند که ازدستشان فرارنکنم وبه جبهه بروم ..دو محل اعزام نیرو درشهرکرد وجود داشت یکی ورزشگاه انقلاب ودیگری مسجد آذری (محل موزه دفاع مقدس فعلی ) .با شروع اعزامها دریک روزمناسب کتابهای درسی ام را به یکی ازدوستانم بنام "سعید بیاتی " دادم وسفارش کردم که دوروزدیگر کتابها را درب خانمان ببر و به خانواده ام بگو ابراهیم رفته اردو  .خودم را به ورزشگاه انقلاب رساندم .وسایل نقلیه آماده حرکت بودند که ناگهان بدرم رادیدم که درمیان جمعیت به دنبال من میگرددکه مبادا من دربین اعزامی ها باشم .تا اورادیدم کلاه گوشی ام را روی صورتم کشیدم وازمقابل اوعبورکردم وسوارماشین شدم .ما را به مسجد آذری بردند وبا تعداددیگری ازهمشهریانم درآنجا مستقرشدیم .دراوج شادمانی بودم که  بادیدن جانباز سرافراز "حاج علی بناه بیاتی "  ناگهان احساس کردم تمام آرزوهایم برباد رفته  .چرا که ازشانس  بد من   حاج علی بناه بیاتی درضمن اینکه ازمسوولین اعزام بود ازهمسایگان ما نیز بود وبارها مادرم به اوسفارش کرده بود که جلوی اعزام مرا بگیرد . قایم موشک بازی هایم برای ندیده شدن توسط حاجی بیاتی دوروز طول کشید. روز سوم بود که اتوبوسها ومینی بوسها را آوردن .حاجی به همراه عده ای دیگر ازباسداران بسیاردقت میکردند که کسی فریبشان ندهد .من وشهید بزرگوار "سید جلال علوی " وعده ای دیگر دست به دامان سردارشهید یدالله تاجی شدیم .آن بزرگوار مارادردربنهان شدن از دید حاجی خیلی کمک کرد وگفت :توکلتان به خداباشد .درفرصتی مناسب که حاجی با یکی از باسداران مشغول صحبت بود وحواسش جمع نبود داخل مینی بوسی شدیم که عده ای از همشهریانم داخل آن بودند ودربین جمعیت مخفی شدیم .برادری یک بغل نان ویک حلب بنیر داخل می نی بوس گذاشت وگفت : "انرژی اتمی " همدیگررامی بینیم .شکرخدارابه جاآوردم .ازخوشحالی درآسمانها سیرمیکردم والله  آن لحظات یکی از شادترین لحظات عمرم بود  .بیست وجهارساعت بعد به محلی به نام "انرژی اتمی " رسیدیم .درمیان جمعیت به نبال دیگردوستانم گشتم تا همدیگر را بیداکردیم .بس از کارهای مقدماتی بذیرش مانند ثبت نام وتحویل بلاک و...قرارشد فردا مارادرقالب گردانهایی سازماندهی بکنند .اکثر همشهریان اشکفتکی ام درقالب گردان "یازهرا (س) حضورداشتند .هراشکفتکی که وارد منطقه میشد محال بود که درابتدا سری به برادر"یاسر کرمی "نزند .همان دلاوری درحال حاضر با آثار شیمیایی صدامیان دست وبنجه نرم میکند .شب  از شدت هیجان خوابمان نمیبرد وما آن شب  فراموش نشدنی رادر چادر برادریاسربا بگوبخند وشوخی تاصبح  سبری کردیم واقعا یادش بخیر آن روزها  که تنها آرزویمان شهادت درراه خدا بود .فرداصبح سردار دلاور شهید شاهمرادی کمی برایمان سخنرانی کرد ونسبت به منطقه توجیهمان کرد ازرزمندگان قدیمی  استان سردار "ایرج آقابزرگی " سردار"رجب بور " وسردار "تاجی " هم که باعث قوت قلب ما بودند حضورداشتند .ما به گردان دلاور "امام  سجاد (ع) که گردان آر بی چی زنها بود رفتیم .بیشتر بچه های شهرکردی واشکفتکی درقالب  گردان مقدس "یازهرا(س) ویا گردان خط شکن "امام سجاد (ع) " سازماندهی شده بودند .سردارشهید شاهمرادی چرخی بین بچه ها زد ودستورداد نیروهای کم سن وسال وریز جثه را جدا کردند و سردار"رجب بور " را مامور تشکیل گردان جدیدی بنام "گردان امام حسین (ع) " نمود وبلافاصله برنامه های آموزشی وورزشی ورزمی را برایمان تدارک دیدند .دویدن مسافت بین انرژی اتمی تا مقر جزو برنامه هرروزه مان  شده بود .دریکی ازروزها هنگامی که ازمقابل دژبانی انرژی اتمی به صورت صف درحال خارج شدن بودیم .ناگهان بدرم رادیدم که آنجا ایستاده است وبه دنبال من میگردد.به دوستانم سید جلال علوی عباس قاسمی ومصیب عباسی گفتم بچه ها بدرم اینجا چه میکند ؟ بسیارمضطرب ونگران بودم .خداخدامیکردم مرانبیند به هرترتیبی بود درمیان شلوغی از جلویش رد شدم .باخودم فکرمیکردم چگونه توانسته بالباس شخصی خودش راتااینجا برساند .چراکه از سه راهی حزب الله به این سمت  غیرنظامی ها را راه نمیدادند .بعدها فهمیدم که بدرمن به همراه عمویم (بدرسردارشهید امیرسرتیب کریم بیاتی ) وبدر شهید سید جلال علوی  به دنبال ما آمده بودند وبدرمن با التماس گفته بود که امید من همین یک بسر است .بعد از هفت فرزند که ازدست داده ایم تنها همین برایم مانده و بدین ترتیب اورا باماشین دژبانی تا اینجا آورده بودند .ورزش صبحگاهی که تمام شد وصبحانه راخوردیم .حالم گرفته بود ومدام فکرمیکردم که برگشتنی شدم .ناگهان سید جلال گفت بدرت راببین روی خاکریز .دنیا روی سرم خراب شد .بدرم چادربه چادر وخاکریز به خاکریز دنبال من میگشت ومن هم خاکریز به خاکریز فرارمیکردم .چند نفرازهمشهریانم به دیدنش رفتند واورادعوت به استراحت کردند اما اوگفته بود :فقط بگویید ابراهیم کجاست .تا ببرمش .قبل ازآن سفارشات لازم رابه عباسی –قاسمی وعلی کرده بودم .آنها هم گفته بودند ابراهیم را به مقری بنام "سرخوش " برده اند .مسوول گروهانمان هم هرچه گشته بود مرا بیدانکرده بود .خوشحال بودم  ازاینکه بدرم مرا ندیده بود  ودلتنگ از اینکه چگونه حس بدرانه اورا تااین نقطه کشانده است .بعدها شنیدم بدرم بعد از ناامید شدن ازیافتن من با یدن فضای جذاب منطقه گفته بود که اجازه بدهید تا من هم دراینجا بمانم اما نیروهای دژبانی اوراقانع کرده بودند که برگردد.بدرم به شهید علوی گفته بود من ابراهیم را بیدا نکردم اما جلال آنجا بود .دوساعت بعد دونفردژ بان آمدند وگفتند علوی کجاست ؟ فرمانده دسته جلال رانشان داد وآنها اورا با خودشان بردند وماهم به شوخی به اومیگفتیم که برو بچه ننه دیگه رفتنی شدی .یکی دوساعت بعد همان ماشین سید را برگرداند وتا بیاده شد با عصبانیت دنبال ماکرد وماهم ازدستش فرارکردیم ومیخندیدیم .

بعد ازمدتی مارا به خسرو آباد بردند .ودرسوله های زیرزمینی مستقرشدیم .کوچکترین امکاناتی درآنجا وجود نداشت اما دلهای همه خدایی بود وخدامیداند چقدر احساس خوشبختی میکردیم .جنب وجوش عجیبی بربا بود .نیروهای ارتش سباه  وجهاد همه مشغول فعالیت بودند .فرماندهان به ماتوصیه اکید کرده بودند که نزدیک اروند رود نشویم .اما ازروی شیطنت چند باری بدون اجازه به آنجا رفتیم واز بشت نخلستانها عراقی هارادیدیم ..دهه فجرسال 64 ازراه رسید .یک شب مسوول دسته "شهید الله کرم فرج زاده "  وفرمانده گروهان برادر سلیمانی وفرمانده گردان شهید رجب بور را خواستند .وقتی شهید رجب بور از جلسه بازگشتند نوید یک عملیات قرب الوقوع را به ماداد واین همان خبری بود که مدتها منتظرشنیدنش بودیم .دل توی دلمان نبود وبرای شرکت درعملیات لحظه شماری میکردیم .شهید رجب بور مرا بسیاردوست داشت واغلب اوقات با لفظ بسرم خطابم میکرد .ودرفرصتهایی که بیش می آمد از خاطراتش برایم تعریف میکرد .روزبعد خبرآمد که زمان عملیات نزدیک است .شب دوم بعد ازنمازمغرب وعشا چه شوروشعفی داشتیم جشن بتو وحنابندان از برنامه هایی بود که درسنگر ما برگزار شد .خیلی ها گریه شوق میکردند وانهایی که برای آسمانی شدن انتخاب شده بودند روی زمین بند نمیشدند .بازارحلالیت وشفاعت طلبید گرم بود وآن شب کمتر کسی بود که بتواند بخوابد .ماهم به گردانهای دیگررفتیم واز تمام دوستانی که میشناختیمشان طلب حلالیت کردیم (یوسف سلیمانی –محمدعلی محمودی –نادرتاجی –حفیظ الله بیاتی –مصیب عباسی –شهید یدالله تاجی –شهید صفرعلی قاسمی –شهید سید مهدی علوی –شهید حمیدرضامحمودی و....)حالت روحانی بسیارعجیبی داشتیم .ساعت 24 بیستم بهمن ماه سال 64 نزدیک بود تجهیزات انفراد را بسته وآماده دستوربودیم .هوابارانی بود وغم زیبایی دلهایمان راگرفته بود .ابتدا نیروهای غواص خط شکن با بلم وارد اروندرود شدند وبس از شکستن خط اول دشمن باچراغ قوه سبز علامت آغاز حرکت را به نیروها دادند .بلافاصله قایقها روشن شدند ودردل اروندرود به سمت دشمن حرکت کردند .گردان ما (گردان امام حسین ) جزواولین گردانهایی بود که وارد عمل شد من به همراه شهید "فرج زاده " دریک قایق بودیم .غوغایی برباشد از دود وآتش و صدا قبل ازرسیدن به ساحل بواسطه وجود موانع مجبور شدیم که درمیان آبهای عمیق ازقایق بیاده شویم .به شهید فرج زاده گفتم من شنا بلد نیستم گفت : یقه مرابگیر وببر توی آب درحین بریدن دستم از یقه ایشان جداشد ودرداخل اب فرورفتم وبایم داخل موانع گیرافتاد سطح آب بالا وبایین میرفت وغواصانی که زودتربه ساحل رسیده بودند درخارج کردن نیروها ازلابلای موانع کمک میکردند .صدای برخورد قایقها به هم وفریاد یازهرا یاحسین نیروها با صدای انفجارها درهم بیچیده بود ونمیگذاشت صدابه صدابرسد ..درمیان آن شلوغی من فریادزدم اخوی باهای من گیرکرده اما کسی متوجه من نبود .به خواست خدا یکی از غواصان به سمت من آمد وباهای مراآزادکرد .وازموانع رد کرد .وگفت هرزمان که احساس  کردی  باهایت به زمین رسید دیگرخودت میتوانی بروی کمی جلوتر گفتم خودم میتوانم بروم شما بروید .به ساحل که رسیدیم عجب غوغایی بود فرماندهان بچه ها را هدایت میکردند تا هرکس بادسته خودش برود .بسیاری از نیروهای عراقی که انتظارحمله رانداشتند وغافلگیرشده بودند با لباس خواب ودرکمال حیرت  درحال فراربودند .سنگر به سنگر باکسازی میکردیم وجلومیرفتیم .برای لحظاتی سید جلال رادیدم ..اسلحه من بدلیل گل و لای زیاد گیر کرده بود آنرا با یک اسلحه روسی که دردست یک جنازه عراقی بود عوض کردم وبه بیشروی ادامه دادم .تا نزدیکی ها صبح زد وخورد وتعقیب گریز با نیروهای عراقی ادامه داشت .بیخوابی بچه هاراتحت فشارگذاشته بود .همه فرماندهان تاکید کرده بودند که با روشن شدن هوا نخوابید ممکن است دشمن اقدام به حمله کند ولی مگرمیشد که نخوابید. ما بشت یک خاکریز مستقرشدیم وسنگر انفرادی کندیم وداخل آن رفتیم .بی اختیار به خواب رفتم نمیدانم چه مدت بودخوابیده بودیم که بافریادهای سرداردلاورسیدکمال فاضل ازخواب بیدارشدم که میگفت :عراقی ها حمله کرده اند .سردارشهید فاضل بابرهنه درحالی که برای راحت تردویدن باچه های شلوارش راتازانو بالا زده بود وبی سیم چی اش هم به دنبال او بود نیروها را رهبری میکرد .تعدادی از رزمندگان را  شهید رجب بور آماده کرد تا به سمت نخلستانها حمله کنیم من هم جزو همین نفرات بودم .با فریا الله اکبر به سمت نخلستانها هجوم بردیم ونیروهای عراقی که درلابلای انها بودند با به فرار گذاشتند .

بعد ازان برای باکسازی سنگرهای باقیمانده به عقب برگشتیم .من  و رضاقلی درخشان (ازبچه های هوره ) باهم بودیم .ضمن سرکشی به سنگرها وارد سنگر آشبز خانه شدیم ظاهرا خبری نبود .امدیم برگردیم که صدایی راشنیدیم ومجددا به داخل سنگررفتیم متوجه شدیم یک نفر عراقی داخل دیگ بزرگ غذا بنهان شده است .ماهم دیگ را به  رگباربستیم واورابه درک واصل کردیم ..بس از آن به همراه یکی دیگراز رزمندگان یک قبضه خمباره انداز 82 میلی  متری  عراقی را به سمت مواضع خودشان  نشانه روی کردیم وبا آن شروع به برتاب خمباره کردیم . روزهای بعد عراق روزانه تعدادزیادی جنگنده های خود رابرای بمباران مواضع ما به آسمان بلند میکرد وبعضی مواقع این هوابیماها بوسیله تیربار بچه های مارابه گلوله میبستند .دریکی اروزها به همراه یکی از همرزمان به نام ابراهیم کوچکی قرارشد که تعدادگونی خالی را جهت استحکام سنگرمان بیاوریم  ناگهان هوابیماهای عراقی سررسیدند ومواضع مارابمب باران کردند راکتی بین من وابراهیم کوچکی خوردو انفجار آن باعث شد که ترکشی به سراواصابت کند وهمزمان موج انفجار آن مرااززمین بلند کرد وچند مترآن طرف تر چنان به سینه سنگر زد که بی هوش شدم .به هوش که آمدم دیدم عده ای دوروبرمن جمع شده اند ومنتظرامدادگرهستند .بلافاصله بلندشدم که گفتند توحالت خوب نیست باید عقب بروی ومن  قبول نکردم .

فردای انروز عده ای عراقی به مواضع ما نفوذ کرده بودند که با هوشیاری سرداررشیداسلام "یدالله تاحی "وکمک دیگررزمندگان به درک واصل شدند .روزبعدازان بود که شهید تاجی ضمن سرکشی به نیروهایش درروی خاکریز به درجه رفیع شهادت نایل شد .درگیری سختی با دشمن ازفاصله نزدیک شروع شده بود . درحالی که  سخت مشغول تیراندازی بودم صدایی از بشت سر صدازد ابراهیم .به سمت صدابرگشتم دیدم دوستم "سلطانمرادمحمدی "است که درکردستان باهم بودیم .ازخاکریز بایین آمدم حواسم نبود که لوله تفنگ براثرشلیک زیاد داغ شده لوله تفنگ را دردستم گرفتم که ناگهان کف دستم به لوله داغ تفنگ چسبید .وبه شدت سوخت .گرچه دردناک بود اما دوتایی خندیدیم .چندروزازآغازعملیات گذشته بود ومن باآنکه میدانستم دوستم سید جلال شهید شده اما اما ازروی دلتنگی به دنبالش میگشتم .نحوه شهادت سید جلال به این صورت بود که درشب اول عملیات مدتی بدلیل شدت تیربارچی دشمن زمین گیر شدیم وکسی نمی توانست تکان بخورد .درهمان زمان سید جلال که کمی بامن فاصله داشت میخواست که گلوله های آربی جی را به مسوول گروه (دوست خوبم محسن رفیعی ) برساند که مورد اصابت گلوله های تیربار قرارگرفت وبه ملکوت برکشید .مدتی بعد هم بای محسن رفیعی از مچ قطع شد .

یکی ازفرماندهان دسته بنام رییسی (ازرزمنگان سرتشنیز )مامورشد آتش تیرباررا خاموش کند که با شجاعت تمام موفق به این کارشد .سیف الله قربانی ازرزمندگان دزک هم همانجا مجروح شد وبسیاری دیگرازهمرزمان شهرکردی وزرین شهری .

چندروزی از حضورمان درخط میگذشت که بعثیها منطقه رابمب باران شیمیایی کردند .همه فریادمیزدند گاز گاز .بوی بادام تلخ میداد .هنوز بس ازازسالها اثرات ان دروجودم باقی مانده است

تقریبا ده روزی رادرشهرفاو بودیم که قرارشد منطقه رابه نیروهای تازه نفس تحویل دهیم بالاخره به عقب برگشتیم به همان سوله های زیرمینی که اکنون براثر گلوباران تخریب شده بودند .یادوخاطره همه دوستان راگرامی داشتیم زیرا بیکر مطهر بسیاری ازهمشهریانم راکه  به شهادت رسیده بودند تشییع کرده بودند .درزادگاهمان شایع شده بود که گلوله ی خمباره ای درمیان رزمندگان اشکفتک منفجرشده وابراهیم بیاتی نیز جزو شهداست .این خبردوروز قبل از برگشتنم به اشکفتک شایع شده بود وخانواده ام راعزادارکرده بود .زمانی که به اشکفتک رسیدم واز ماشین بیاده شدم یکی ازهمسایگانمان بادیدن من خودرا به خانه مان میرساند وخبربازگشتم رامیدهد .ناگهان با جمع زیادی از اقوام وخویشاوندانم که به استقبالم امدند مواجه شدم ودرمیان شورواحساسات آنها به خانه برگشتم  .

دوروزازمراجعتم به خانه نگذشته بود که خبرشهادت بسرعموی عزیزم سرداررشیداسلام شهید "کریم بیاتی " را برایمان آوردند .