"مارا چه رسد که بااین قلمهای شکسته وبیانهای نارسا دروصف شهیدان وجانبازان ومفقودین واسیرانی که درجهاد فی سبیل الله جان خود رافداکردند مطلبی نوشته یا سخن بگوییم "(امام خمینی )

 

استوره حماسه ساز   لشکرقمربنی هاشم (ع)

سردارشهید محمدعلی شاهمرادی

یکی ازمهمترین ویژگیهای شهید شاهمرادی شجاعت بی نظیری بود که ایشان داشتند وشجاعتش خیلی عجیب بود .به جرات می توان گفت شجاع ترین فرمانده جنگ بود .........این جملات بخشی از سخنان سردارسرلشکرمحسن رضایی فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی دروصف ستاره درخشان لشکرقمربنی هاشم (ع)سردارشهید محمدعلی شاهمرادی میباشد .

 


سال 1338روستای ورنامخواست شاهد تولدنوزادی بودکه  کسی گمان نمیکردروزی یکی ازاعجوبه های جنگ ودرردیف نام آورترین فرماندهان جنگ شود نام اورا محمد علی گذاشتند .اپدراوازعشایربود .واو درچنین خانواده ای پای گرفت ورشد کرد

دردوران انقلاب به اتفاق دوستان مبارزش بانوشتن شعاربرروی دیوارها وپخش اعلامیه های حضرت امام سپری شد وپس ازانقلاب وتشکیل سپاه پاسداران به عضویت سپاه زرین شهردرآمد.محمد علی بیست ویک ساله بود که جنگ آغازشد .  .با شروع جنگ تحمیلی درسال 1360 به جبهه های جنوب اعزام شد وبه دارخوین رفت ودرعملیات فرمانده کل قوا شرکت نمود که درهمین عملیاتنیز  مجروح شد .رشادتهاودلاوریهای بیحد  اوموجب شد که مسوولیتهای متعددی به اوواگذارگردد..درعملیات فتح المبین فرمانده گردان بود ودرعملیات بیت المقدس فرماندهی یکی ازگردانهای عملیاتی را به عهده داشت وی باردیگردراین عملیات مجروح شد .پس ازتشکیل تیپ مستقل 44حضرت قمربنی هاشم (ع)بعنوان مسوول طرح وعملیات وسپس ازطرف فرماندهی کل سپاه به قایم مقامی تیپ حضرت قمربنی هاشم (ع)منصوب گردید .وی درعملیات های والفجر –خیبر –بدر وکربلای پنج حضورداشت وحماسه های فراوانی خلق کرد. تا اینکه درعملیات کربلای پنج به آرزوی همیشگی خود که همانا شهادت ورسیدن به لقا الله بود دست یافت .

فعالیتهای هنری :

شهید محمد علی شاهمرادی علاوه برمشکلات کاری درسپاه به کارهای هنری خاصه نمایش علاقه خاصی داشت اومعتقدبود برای رساندن پیام انقلاب به مردم وهمچنین بیان مظلومیت مسلمین وظلم وستم استعمارگران ازشیوه های هنری ونمایشی میتوان بهره فراوانی برد به همین جهت با توجه به مشغله فراوان پاسداران دراوایل انقلاب وماموریت زیادی که به آنها محول میشد ایشان درکارهای هنری ونمایشی شرکت میکرد وباذوق وعلاقه ای که داشت خیلی زود به یک چهره هنری مطرح شد .این شهید بزرگوارپس ازشروع آشوب درمنطقه کردستان یک ماموریت چندماهه درکردستان داشت ودرآنجا رفتار وحشیانه ضد انقلابیون راازنزدیک دیده بود .باکوله باری ازتجربه درزمان مرخصی با شرکت درفیلم سینمایی جان برکف با بازی هنرمندانه خود توانست این نقش راایفا نماید .این فیلم درآن مقطع زمانی درهمه ایران پخش شد ودربیداری مردم نسبت به مسایل کردستان تاثیر به سزایی داشت .شهید شاهمرادی همچنین با بازی درفیلم سینمایی غروب خونین توانست بخشی ازجنایات مزدوران ساواک دررژیم پهلوی را به تصویر کشاند .

وصیت نامه سرداررشید سپاه اسلام شهید محمد علی شاهمرادی

بنام خدای شهید وبه نام خدای یکتا

ولا تحسبن الذین قتلو فی سبیل الله امواتا بل احیا ءعندربهم یرزقون

جبهه حق علیه باطل وحملات تجاوزکارانه سیاه دلان بعث به مرزها وشهرهای میهنمان زمینه ای وسیع رابرای مسلمانان متعهد وجوانان غیورمیهنمان درجهت آزمایش الهی فراهم ساخت وجناحهای اسلامی وغیراسلامی رابیش ازپیش برامت مسلمات آشکارنمود وچه بسیاردلاوران متعهد که ازاقصی نقاط دورکشورمان نیازمند ومشتاقبه میدان آزمایش  شتافتند وبا نثارخون خود درراه الله افتخارنامه پیروزی دراین آزمایش را مهرکردند .پس این تنهاراه وآخرین راه بود .هدفهای بزرگ راباید ازازراه عملهای بزرگ به ثمررساند. اسلام مهم وهدفهای اسلامی عظیم وفوق العاده بود.برای رسیدن به آن میبایست ازازسروجان گذشت .درطریق آن باید مال وجان رافداکردوهرتلاشی که جزآن باشد کوتاهی است .مااندیشیدیم که جزخون دادن نمیتوان اسلام را برپای داریم وجزباخون ریختن به پای درخت اسلام نمیتوان آن را سرسبزوشاداب نمود .بدین سان با حماسه ی هستی ساز وحیات بخش به پای خواستیم وتنها چیزی که داشتیم وقابل تقدیم بود یعنی جان رافدای اسلام وهدف اسلامی خود کردیم .ولی شما ای متعهدان وروشنفکران ماخون خویش رانثاراسلام کردیم تاخون شمارنگ گیرد .ماتاریکی ودشواری رابرای خود پذیرفتیم تاراه شما روشن باشد ما جان خود راچون جرقه ای درفضا قراردادیم تاآسمان شما مهتابی گردد .واینک اگرازاین پس تباهی پدید آمدباید برشماافسوس خورد واگرستم کردند برشماباید گریست مراقب خود وجامعه خود ووظیفه وتعهد خود باشید تاحماسه تان راازذهن شما بیرون نکنند روح قدرتمند تان راازشمانگیرند .ماپاسداران اسلام به خاطراسلام ودفاع ازآن زیرتانک وخمپاره رفتیم وتوهینها شنیدیم .بی حرمتیها دیدیم دربند خصم افتادیم تااسلام ازبندها آزادشود .تن به مرگ سپردیم تااسلام زندگی راازسرگیرد .ماازاسلام دفاع کردیم بازبان باتفنگ بادست خالی ودندان .آخرین رمق خودرادراین راه باختیم .موجودی خودرامایه گذاریم درهیچ حال یگانگی واتفاق ووحدت کلمه خودراازدست ندهیم .به اندیشه نیشش زدن ها بی توجهی ها عدم جلب وجذب هانبودیم .ای پدرپیر ای آنها که آبروی اسلام وذخایراسلامید حبیب ومسلم ابن عوسجه هاراببینید که چگونه هدفداری کردند ودرراه انجام وظیفه سروجان باختند .شما مادروخواهرگرامی زنان وهمسران امامان خودراببینید که چگونه درراه رسیدن به هدف آنهاراتشویق کردند .چه بسیارازآنان که دررفتن به میدان آنهاراتشویق وتشجیع کردند .چه بسیارمادرانی که خود کفن برتن فرزندان خود پوشیدند ودیدید که آنههرگز راه آنها را سد نکردند .شماجوانان بکوشید درآغوش اسلام زندگی کنید ازاتلاف عمردرحاشیه ها ازپروردن خیال خام درسرها بپرهیزید .جوانان حسین (ع)رادیدید برای حفظ هدف اسلام دست ازجان شستند .برای حیات اسلام رادرکام مرگ افکندند وتشنه جان دادند.برادروخواهرمعلم به دانش آموزان بیاموزید رمزحیات هرملت هراس نداشتن ازمرگ است .ملتی که ازمرگ نمی ترسد همیشه زنده است ومردمی که زندگی نکبت باررا برمرگ شرافتمندانه ترجیح میدهند همیشه مرده اند واین همان معنای سخن نغز درنهج البلاغه است که میفرماید :(فاالموت فی حیاتکم مقهورین والحیات فی موتکم قاهرون )مرگ درزندگی ذلت باراست وزندگی درمرگ پیروزمندانه وقهرآمیز است .بلی برادرمعلم به آنها بیاموز زمین زیرسایه شمشیرهاست وبه آنها بیاموز المومن دنیا مفماره والعمل همه والموت تحفته والجنه سبقته .مومن دنیا آمادگاه مسابقه ی اوکارهمت او برگ هدیه او وبهشت جایزه برندگی اوست .مسلمانان براساس این جهان بینی ازمرگ نمی هراسند وشهادت راسعادت میدانند .پس خوب میدانیم که چه رسالت سنگینی بربردوش داری مواظب باش برادر .شما ای کودکان ونوجوانان کودکان ونوجوانان امام حسین راببینید که آنها را روی خاروخاشاک خوابانیدند واین کودکان اشک خود راازازدشمن خدا پنهان نمودند .وبه شما پدرومادروبرادران وخواهران وفامیل عزیزم اگرشهید شدم خداوند به شما صبرواستقامت دهد .هرانسانی باید برود به دنیای دیگر پس حال برای رسیدن به آن دنیا باید ازکوتاهترین راه رسید .پس چرابنشینیم چرا حرکت نکنیم وبه دیگران برسیم ازقافله عقب نمانیم برای رسیدن به الله باید کوتاهترین راه راانتخاب کنیم ومن هم کوتاهترین راه راازدیگران یادگرفتم وبه دنبال آن میروم تابه منزل اصلی برسم امید است هرچه زودتر .پس پدرومادرناراحت من نباشید زندگی همین است .زندگی جنگ است جانا .بهرجنگ آماده شو .برادران قراربراین بود که منوچهرسلاح مرا به زمین نگذارد ولی حالا من سلاح منوچهررا به زمین نمی گذارم امید است که سلاح مرا هم فرزندان شما برگیرند .فرزندان خودراطوری تربیت کنید که سلاح شهیدان رابه زمین نگذارند .چون این فرزندان شماها هستند که درآینده اسلام به آنها نیازدارد .مرا نزد شهدای دیگرورنامخواست به خاک بسپارید تمام بچه های بسیج رابه خدامیسپارم وامیدوارم که هرچه بیشتر درراه انقلاب واسلام فعالیت کنند وهمیشه وحدت خودراحفظ نمایند .دوستان عزیزم یک یک شما رابه خدامیسپارم وامیداست باوحدت خود انقلاب اسلامی خودرا تاانقلاب مهدی ادامه دهید .امام رادعاکنید .خدایا خدایا تاانقلاب مهدی خمینی رانگهدار .محمد علی شاهمرادی .

  متن پیام تسلیت  فرماندهی کل سپاه (سرلشکر محسن رضایی )به مناسبت شهادت سردارشاهمرادی

سلام برلشکرقهرمان قمربنی هاشم که همچون پیکان الهی وخنجری بران برقلب دشمن وارد شد وصفوف کفاررادرهم شکست مبارک بادبرشماکه  هدیه ای الهی را برآستان حضرت حق تقدیم کردید .شاه مراد ستاره درخشان لشکر قمربنی هاشم به حضور سالارشهیدان حضرت اباعبدالله الحسین باریافت .برادردلیری که ترس ازمقابل اوفرارمیکرد ومرگ وحشت زده به گوشه های تنگ وتاریک سنگرهای دشمن میخزید .می خروشید وغرش الله اکبر او آنچنان کوبنده بود که نیروهای دشمن دردرمقابل او هرنوع اراده ای را ازدست میدادند .درود برپدر مادر وخانواده گرانقدراین شهید بزرگوار وسلام بر رهروان وادامه دهندگان معظم شهید شاهمراد .لشکرسرافراز قمربنی هاشم که امید است روح بلند این شهید حرکتی نوین رادراین لشکر به ارمغان آورده وجاودان سازد

فرماندهی کل سپاه پاسداران –محسن رضایی -24/10/65

 یک خاطره :

سرهنگ پاسدارحشمت الله مکتبی نقل میکند :بعد ازعملیات والفجر8 حدود عصر سری به سنگر شهید شاهمرادی معاون عملیاتی تیپ دران سوی اروند رود زدم .تاگزارشی ازوضعیت برنامه های تخریب به ایشان بدهم .چون هوای بیرون بهتربود دم درسنگرنشسته بودیم .سردارشاهمرادی وضعیت خوبی نداشت ظاهرا مقداری گازشیمیایی تنفس کرده بود .ویک چفیه جلوی صورتش گرفته بود وصحبت میکرد .یک موتورسوار مقابل ماایستاد وسراغ بچه های تخریب راگرفت .شهید شاهمرادی به سمت من اشاره کردوبه اوگفت همین ایشان هستند .برادرعلی پورمسوول جدید تخریب قرارگاه کربلا بودکه برای بررسی وضعیت به منطقه ما آمده بود بعد ازاحوالپرسی سریع به موضوع ماموریتش پرداخت درهمین بین سردارشاهمرادی با شربت وچای ازماپذیراییی کرد چندروزبعدمجددا برادرعلی پوربه سنگرخودمان درشمال اروند رود آمد .درخلال صحبت کردنگاهی  به اطراف نگاه میکرد مثل اینکه دنبال کسی میگشت .برای همین ازاوپرسیدم : دنبال کسی میگردی ؟گفت بله دنبال همان برادری که شهردارشمابودمیگردم .گفتم مادرواحدتخریب شهردارنداریم !گفت همان برادری که آن روزازماپذیرایی میکرد .تازه مامتوجه شدیم سردارشاهمرادی را میگوید .به اوگفتیم :ایشان معاون عملیاتی تیپ هستند .درابتداقبول نکرد فکرمیکرد بااوشوخی میکنیم ولی بعد برایش خیلی جالب بود که معاون عملیاتی تیپ خودش ازنیروهای تحت امرش پذیرایی کند وبه نحوی دربین بچه ها رفتارکند که تشخیص مسوولیتش امکان نداشته باشد .

یک خاطره ( راوی :رزمنده محمد حسن خلیفی )

شهید شاهمرادی متخصص شناسایی بود .قیافه اش به اهالی جنوب بیشتر شبیه بود به خصوص باجهره آفتاب سوخته وقد بلند او که شنیده بودم در شناسایی ها به راحتی وارد مقر عراقی ها میشود با آنها غذامیخورد وبرمیگردد.درعملیات والفجر تعدادی اسیر ازدشمن گرفته ودرگوشه ای نشانده بودیم ومنتظر ماشین برای انتقال آنها بودیم .شاهمرادی هم درخط قدم میزد .ناگهان یکی از افسران اسیرعراقی درحالی که با انگشت به سردارشاهمرادی اشاره میکرد .وجملاتی به زبان عربی میگفت شلوارش را بالازده بود وپای کبود شده اش را به ما نشان میداد.یکی ازبچه هاراکه عربی میدانست آوردیم ببینیم چه میگوید ؟او میگفت :این(شاهمرادی ) عراقی است  .اینجا چکارمیکند ؟پس چرا دستگیرش نمی کنید ؟درحالی که متعجب شده بود م ازاوپرسیدم از کجا میگویی ؟گفت :چندروزقبل درصف غذابود .بامن دعوایش شد ومرا کتک زد واین کبودی هم جای لگد اوست .سردارشاهمرادی که متوجه این صحنه شده بود تنها به تکان دادن دستی برای اواکتفا کرد وجلوتر نیامد .

یک خاطره علی صادقی ازرزمندگان دوران جنگ چنین نقل میکند که :

عملیات والفجرمقدماتی درزمستان سال 61درمنطقه جنوب انجام گرفت .شهید شاهمرادی تا آخرین لحظات عبور سفارش بسیجیان  رابه فرماندهان کرد .ازآن پس نیز مدام درپشت بیسیم یادآوری میکرد .صبح ساعت 6 گروهی ازنیروها درمحاصره دشمن افتادند وهدایت بابیسیم وپیک کارگر نیفتاد .همه قطع امید کرده بودند وروحیه ها به شدت تنزل پیداکرده بود .دراین شرایط نیروهای درمحاصره باصحنه عجیبی روبرو شدند .موتورسواری رامشاهده کردند که ازمیان انبوهی  ازنیروهای دشمن  به سرعت به سمت آنها میآید .با نزدیک شدن موتورسوار اورا شناختند .کسی نبود جز فرمانده  شجاع ودلاورشان که شخصا به یاری آنان آمده بود .حضور اوقوت قلبی برای بسیجیان شد وبا رهبری این سرداردلاور وبایک یورش همه جانبه خط محاصره دشمن شکسته شد ونیروها به سلامت ازمحاصره درآمدند شهید شاهمرادی به این هم اکتفا نکرد وتازمانی که تک تک نفرات را ازمیدان مین خارج نکرد آرام نگرفت .درتاریخ کدامین جنگها این چنین صحنه هارا میتوان دید .

درج خبرشهادت شهید شاهمرادی درروزنامه های عراق

دراردوگاههای اسارت مدتی بود که عراقی ها  بسیارعصبانی بودندوبرنامه های رادیویی مثل همییشه ازبلندگوها پخش نمیشد .اکثربچه ها معتقدبودند که رزمندگان دست به عملیاتی بزرگ زده اند .بعدازچندروز رادیوها به کارافتاد وبا پخش موزیکهای نظامی ورزمی معلوم  شد که    عملیات شروع شده است .پس ازمدت یک هفته سانسورخبری یکی ازنگهبانان عراقی تعدادزیادی  روزنامه به اردوگاه آورد .که همه آنها حاوی اطلاعات واخباری درمورد جنگ وعملیات نیروهای نظامی  بود .درقسمتی ازگزاشهای خبرنگاران نوشته شده بود :دربین کشته شده گان ایرانی جنازه تعدادی ازفرماندهان عالی رتبه سپاه امام خمینی ازجمله محمدعلی شاهمرادی به چشم میخورد .مات ومبهوت شده بودیم واین خبربرای ما بسیارسخت بود اما ازطرفی به ارزش واهمیت سردارشاهمردی درمیان دشمنان پی بردیم

یک خاطره (راوی :محمد حسن خلیفی )

درمرحله دوم عملیات بیت المقدس شب هنگام شهید شاهمرادی آمد وباشوخی گفت :بچه ها امشب باید با عراقی ها کشتی بگیریم .ماهمه خندیدیم ولی منظورایشان  نبرد تن به تن یا بهتر بگویم تن به تانک بود .دراین عملیات فرمانده محوربرعهده  سردارشاهمرادی ووفرماندهی گردان برعهده سردارزال یوسف پوربود .آن شب به خوبی گذشت .وصبح ساعت پشت خاکریز جدید مستقرشدیم .اسراراتخلیه کردیم وخوشحال ازاینهمه پیروزی مشغول خوردن غذا شدیم .بعضی هاازفرط خستگی درازکش غذامیخوردند بعضی نشسته واکثرا تکیه به خاکریز زده بودند .ناگهان سروصدا بلند شد وخاکریز مثل اینکه تکه تکه شود وبه هوا برود خط دریک لحظه به هم ریخت .تانکها ونفربرهای زرهی عراق غافلگیرانه هجوم آوردند .وتا پشت خاکریزخودی آمدند .جنگ تن با تانک ونر بانفربر شروع شد .اززمین وآسمان آتش میبارید .جنگ سختی درگرفت .درحالی که مشغول زدن تانکها بودیم .یک نفرفریادزد عراقی ها وارد خاکریز شدند .

 ازدست نوشته های سردار شاهمرادی :

درهیچ حمله ای اشک نریختم جزدوحمله .یکی حمله روطه که برای مظلومیت بسیجی ها گریستم ودروالفجر4زمانی که دوست عزیزم ریاحی ازدست رفت .درهیچ حمله ای احساس تنهایی نکردم جز درروطه که سردارانی مانند کریم نصر-محمدعلی باغبانی –وعباس طغیانی راازدست دادم .بسیاربرایم سخت بود دوستی راکه چندین سال درلحظات زندگی همدیگرشریک بودیم دراینجا (روطه )خودم اورابه سمت قبله درازکنم (منظوربرادر مجید تاجمیرریاحی است )وقتی ازروطه بازمیگشتیم بانگاهی غم انگیز وچشمی اشکبارروطه  نفرین شده رارها نمودیم .مرگ برروطه جزیره نفرین شده ای که هرگز آنرا فراموش نمیکنم آری  هرگز .

ودرجایی دیگرمینویسد :خدایا ازتومیخواهم که درروزرستاخیز زمانی که میخواهم ازروبروی شهدا بگذرم دست چپم راقطع کن تانامه اعمالم رابه دست راست بگیرم خدایا اگرنامه اعمالم را به دست چپ دادند چه کنم چگونه ازجلوی صف شهدا بگذرم برمن آسان کن آن زمان را خدا

خاطرات شهید شاهمرادی از زبان خودش

من محمدعلی شاهمرادی عضو سپاه پاسداران انقلاب اسلامی زرین شهر هستم .همگام با پیروزی انقلاب وتشکیل سپاه به عضویت آن درآمدم واندکی بعد برای طی دوره های آموزشی لازم راهی تهران شدم پس ازمدتی که آموزش به پایان رسید وبه زرین شهربازگشتم .خبردرگیری های پاوه راشنیدم .چندی بعد طی ماموریتی برای کمک به اطفای آتش درگیری رهسپارآن منطقه شدم .بازگشت به زرین شهر به دنبال آن بود وباز منطقه ای دیگر ودرگیری دیگر .این بارسنندج .به هرحال راهی شدم .درپاک سازی شهرسنندج شرکت داشتم .جنگ تحمیلی شروع شده بود .

ازآنجا که ازهمان آغازجنگ علاقمندشدم که به دفاع مقدس بپردازم .به زرین شهرمراجعت نموده وبا تعدادی از برادران آنجا که درحدود پنجاه نفر بودند راهی جبهه جنوب محور دارخویین شدیم .دراین ماموریت مسوولیت این گروه را برعهده داشتم جبهه راهم دردرون من ایجاد نمود .یافتن خود ودرنتیجه صمیمانه شتافتن به یاری آنهایی که درعملیات بودند .

پس ازعملیات "فرمانده کل قوا " که درحقیقت آزمایشی برای اثبات توانایی سپاه بود .برای اطمینان از اینکه بارفتن بنی صدرمیتوانند حرکتی نو وسرنوشت ساز آغازکنند .حدود سیصد نفرازبرادران سپاه درمقابل آن همه تیپ ولشکرمجهز دشمن به ایجاد یک خط دفاعی پرداختند .دراین حال هم بچه ها وهم مسوولین به فکر طرح یک عملیات بودند .تا طی آن دشمن را ازاین سوی آب رانده وبه سوی دیگر عقب برانند .اما مسوولین دراین اندیشه بودند که شاید نتوانند آنطورکه باید یک عملیات منسجم متناسب ومطلوب را اجراکنند .ولی ناامید نبودند وشبانه روزکار میکردند وبچه ها درانتظار لحظه شروع آن به به سرمیبردند .

دراین هنگام امام فرمودند :" حصرآبادان بایدشکسته شود " برادران باتوجه به فرمایش امام پافشاری بیشتری برای انجام عملیات میکردند .سرانجام زمان عملیات فرارسید وعملیات ازدومحور آغاز گردید ..اول ازسمت آبادان (ازبهمن شیر به طرف دارخوین .دوم از مجدیه وسلیمانیه که قراربود دوبازوی عملیات در"پل ماروت " و"پل قوه " به هم ملحق شوند ودشمن رامجبور به عقب نشینی به آن سوی کارون کنند .

درزمان "بنی صدر" سلاح سبک ما "ژ3" بود که ارتش میبایست ماراتدارک میکرد ولی متاسفانه درآن زمان همکاری دلگرم کننده ای دراین زمینه با بچه های ما نداشت .وبه جرات میتوان گفت اغلب اوقات بچه ها درمضیقه بودند .درزمینه موادغذایی هم وضع بهتراز سلاح نبود .دراین حال مردم ومسوولین هم به دلیل اینکه تاآن زمان پیروزی ندیده بودند ازاین حرکت دچاریک دلهره ونگرانی بودند .اماخداراشکرکردیم که این عملیات گرچه دروسعتی کم انجام شد اما مانندموتورمحرکی –چه ازنظرنیروسازی وچه ازنظر آموزش وتقویت وتدارکات –برای دیگرعملیات ها بود .دراین عملیات دوتیپ وچندین گردان مستقل وچند گردان توپخانه عراقی ها درمقابل مستقربودند .ازجمله گردان "صلاح الدین ایوبی " که دشمن خیلی روی آن حساب کرده بود والبته دیدیم این محاسبه درست از آب درنیامد .سراسرمنطقه را نیروی دشمن پوشانده بود اما پهلودادن دشمن ازدوسوبه ما بیانگرضعف بینش وتفکرنظامی آنهابود .آنها ازیک طرف ازسمت محمدیه وازطرف دیگر ازطرف آبادان مقابل مابودند .هردوجناح نیروهای مارازیرنظرداشت .

حمله که شروع شد ماازطرف حمیدیه به پل ماروت رسیدیم وبچه هایی که ازمحورآبادان حرکت راآغازکرده بودند به پل قوه رسیدند .درگیری شدیدتاعصرادامه داشت علتش هم این بود که نیروهای خودی بنا به دلایل زیادی نتوانسته بود پل قوه رامنهدم کنند فردای آن روز ستونی از نیروهای زرهی دشمن به این سمت آمد وپاتک کرد ولی با پایمردی وایثاربچه ها این ستون به عقب رانده شد واین بارمنهدم گردید .

درنتیجه عملیات غنایم زیادی ازجمله 90 تانک وانبارهای مهمات به دست آمد ودرحدود 20 تا 30 هزارگلوله 120 میلیمتری اسراییلی ازدشمن به دست ماافتاد .اینجا بود که ضرورت آموزش زرهی بچه ها بیشتراحساس شد .این کاربسیارسریع آغاز شد وگردانهای زرهی تشکیل یافت .توضیح اینکه قبل ازعملیات ما فقط یک تانک داشتیم که آن را درعملیات "فرمانده کل قوا " به غنیمت گرفته بودیم . هر 24 ساعت هم سه گلوله برای هرقبضه خمپاره به مامیدادند .تازه آن تانک هم لوله اش سوراخ بود .اما بچه ها باآن کارمیکردند وروی آن آنقدرپرچم نصب کرده بودند که که همانند یک زیارتگاه شده بود ودرعملیات نقش یک دکور تانک را ایفا میکرد .این عملیات دونتیجه مهم درپی داشت .

1)امیدی که به دل بچه ها ومسوولین کاشت

2)به دشمن درسی دادکه فهمید نمی تواند درمقابل ما زیادایستادگی کند .

اکنون بچه ها دریافته بودند که اگربخواهیم میتوانیم دشمن راذلیل کنیم .یکی اابتکاراتی که بچه ها نشان دادند این بود که لوله های نفت را که از آبادان می آمد بریده نفت راروی کارون پخش کرده وآن را آتش زده بودند .در نتیجه "کارون " سراسربه آتش تبدیل شد وضربه مهلکی به دشمن زد .گرچه "بنی صدر" بعد از فرارگفته بود اواین ابتکار را نشان داده است .به هرحال درهرعملیات بچه های ما ابتکاراتی نشان میدادند که قابل تحسین بود .ازنکات قابل ذکریکی اینکه دشمن دراوایل جنگ چندین خط مقدم باخاکریزهای محکم باطراحی مهندسی رزمی خود ایجادکرده بود وماوقتی درحملات آنهاراواداربه عقب نشینی کردیم آن خاکریزهاراتصرف نموده وازآنهابااندکی تغییر استفاده میکردیم .

به همین دلیل نیاززیادی به مهندسی زرهی نمی یافتیم .اما به تدریج واحدهای مهندسی راهم تشکیل دادیم .قرارشد یک عملیات درمنطقه شوش انجام گیرد که دراین عملیات  افراددشمن کاملا نابود شوند واسیرنگیریم ولی پس ازاجرای عملیات که باپیروزی همراه بود دیدیم حدود 1200 نفر ازآنها اسیرشدند .دراین عملیات چون از آرپی جی  سه تا چهارقبضه ازآربی جی موجود درخط دارخویین که قرض گرفته بودیم استفاده شد .

طبق بررسی که به عمل آوردیم .ازعملیات فرمانده کل قوا تا عملیات ثامن الایمه  ما درمجموع حدود 90 شهید وزخمی درخط داشتیم .نکته ای که به عنوان یک تجربه یافتیم این بود که باید با عملیات مکرر وبه هرنحوی که هست دشمن را به عقب برانیم وهیچ گاه به ماندن درخط پدافندی متکی نباشیم .من پس ازمسوولیت نیروهای اعزامی اززرین شهر عهده دارمسوولیت قسمتی تعیین شده ازخط شدم .درعملیات ثامن الایمه فرماندهی یک گروهان رابرعهده گرفتم که میبایستی ازآب عبورمیکرد ودرآن سوی آب عملیاتی انجام میداد .معطل کردن وسرگرم نمودن دشمن یکی ازوظایف این گروهان بود تاسایرنیروها درآن سوی آب به اجرای عملیات بپردازند .اما پس ازاین که مسوولین به این فکرافتادند که امکان بازنگشتن گروهان وجود دارد ودرکل سه گروهان حمله کننده درمحوردارخوین وجود ندارد بنابراین تصمیم آنهابراین شد که مابااینکه باکمک پنج نفرازبرادران شناسایی کاملی از از آن سوی آب به عمل آورده ومیدان مین را هم شناسایی کرده ومعبرگشوده بودیم به آن سوی آب نرویم .بنابراین دراین سوی کارون ودنبال رود حرکت کردیم .دود وآتش کارون حفاظی بود که ماراازدید دشمن دورنگه میداشت ..

دراین زمان بود که حصرآبادان شکسته شد واثرات مثبت بی شماری به جای گذاشت وبه دنبال آن خیلی از جوان ها خواستاراعزام به جبهه ها شدند .

اکنون نوبت عملیات فتح المبین بود .تجربیات حاصل از عملیات بستان وشکست حصرآبادان وازدیادعلاقه مردم به شرکت درجنگ وجبهه این امیدرابه مسوولین القا کرد که این بارقدم رابلندتر بردارند .لذاعملیات فتح المبین ازبسیاری جهات ازاهمیت ویژه ای برخورداربود .دراین عملیات ازسه قرارگاه قدس نصر وفتح برای هدایت عملیات استفاده شد .

با هماهنگی وهمکاری نیروهای سپاه وارتش پیشرفت امور بهترشد .قرارگاه قدس محورهای عین خوش ودشت عباس راهدایت میکرد .قرارگاه نصر منطقه شوش وسایتها ورادارهارا  وقرارگاه فتح تنگه رقابیه وتپه های رقابیه وتنگه زلیجا  رااداره مینمود .ان زمان درتیپ امام حسین (ع) بودم ودردوکوهه آموزشهای متعددی دیدم که بسیارمفید بود .مدتی مسوولیت گروهان برعهده ام بود وپس ازمدتی فرماندهی گردان امام صادق (ع) به من واگذارگردید .بعدازآن میبایست درعملیاتی شرکت میکردم که شهید حسین بالایی فرمانده این عملیات بود .تیپ امام حسین (ع) باید حدود ساعت 8 به کوههای "دال پری " میرفت وازآن سمت به دشمن زده وراههای تدارکاتی دشمن را باتسخیر ارتفاعات عین خوش می بست.راههایی هم که ازدهلران  به شوش  می آمد .باید بسته میشد .قبل از عملیات ارتفاعات دال پری بادوربین شناسایی شد ومسوولین تیپ ازفرماندهی گرفته تارده های پایین تر تصمیم گرفتیم همه باهم به شناسایی برویم .کارخطرناکی بود زیراتنگه ای که ما باید ازآن عبورمیکردیم فقط یک راه داشت وسایردیوارهای ان مانند دیوارهای بلند یک قلعه به  آسمان سرکشیده بود که به رودخانه عین خوش ختم میشد .عراقی ها دردوطرف این تنگه مستقربودند .اما بالطف خدا شناسایی تمام شد وسالم برگشتیم وبرای حمله آماه شدیم .چون رفتن به تنگه فاش شده بود بنا شد ما از راه دیگری برویم وچندین پل مهم را منهدم کنیم تا دشمن نتواند در ادامه ی حمله ما ازآنها استفاده کند .یک گردان طبق قرار از تنگه عبور می کردویک گردان دیگر از روی لبه های تنگه که در ضمن هدایت گردان اولی وپشتیبانی آن راهم برعهده داشت .شب عید حرکت کردیم وبه پشت خط دشمن رسیدیم . گردان ما نصف میدان مین راباز کرده بودوفقط منتظر دستور نهایی بودیم که به خط دشمن بزنیم . از قرارگاه خبر رسید که امشب عملیات انجام نشود وبه هرطریقی شده نیروها به عقب برگردند . مشکل بود که بچه هاراباتوجه به شروع تیراندازی دشمن به عقب برگردانیم . زیرا درهمان موقع هم برادران گروه تخریب گردان به خنثی سازی مین ها مشغول بودند . حتی یکی از بچه ها خود رابه روی یکی ازمین های منور که نزدیک بود منفجر شود انداخت تااز روشن شدن منطقه جلوگیری کندودرنتیجه به شهادت رسید . چند نفر هم زخمی شدند . پس مشکل بود که به عقب برگردیم . با این حال برگشتیم ولی نتوانستیم شهدا وزخمی هارابه عقب بکشیم . زخمی هابه هرشکل خودشان راتا 500متری به عقب کشیده واستتار کرده بودند . شب بعد مشخص شدکه آنها چه شهامتی نشان دادند . بااینکه طناب کشی ها وبعضی وسایل بچه ها درمنطقه مانده بود ولی خداوند چشم دشمن راکورکرده بودتا آنجا که بویی از شروع آن عملیات وسیع نبرده بود. ساعت 2بعد ازظهر نیروها به مقری که شب قبل از آنجا حرکت کرده بودند رسیدند خیلی خسته بودند نمازراخواندند مختصرناهاری خوردند وتاحدودساعت 4استراحت کردند . دوباره اعلام شد برای حرکت وعملیات آماده شویم .خستگی وبی خوابی در چهره ی بچه ها دیده می شدوبه نظر می رسید که شادابی شب قبل راندارند زیرا 24ساعت راه رفته بودند.به هرشکلی حرکت کردیم .دستوربود که گردان ماباید حتما حرکت کند .درصوری که گردان ما بیشترین راه را رفته بود .اعلام آمادگی کردیم بااینکه گروه شناسایی نداشتیم ..باتوکل به نیروی لایزال خداوند بزرگ حرکت کردیم .به نزدیکی های دشمن که رسیدیم گلوله های منورآنها آسمان راروشن کرد .هرچه بیشترنزدیک میشدیم بیشتراحساس خطرمیکردیم .چراکه با توجه حساسیت دشمن  مااکنون میبایست به یک میدان وسیع مین برخورد کنیم وتابخواهیم ازآن عبورکنیم .سازمان گردان ازهم می پاشید .ومیخواستیم که چنین نشود .مامیبایست ازخط دشمن عبورکرده وبه پشت دشمن میرفتیم .پل چیخواب ویک پل چهل دهانه ای دیگر رامیبستیم .تادشمن نتواند فرارکند وتدارکات هم به انها نرسد .درآن تاریکی شب مثل اینکه کسی ماراهدایت میکرد زیرااز وسط خط دشمن بدون برخورد به میدان مین وبدون اینکه حتی یک فشنگ شلیک کنیم عبورکردیم .باید به هنگام عبور بادشمن درگیر نمی شدیم ونشدیم .خدااین بارهم به ماکمک کرد .ولی پس ازعبورما گردانی که به دنبال ما می آمد بادشمن درگیرشد .شب تاریکی بود وبین راه جاده به دو راه منشعب میشد .که مابخاطرتاریکی متوجه آن نشدیم .واشتباهی ازراه دیگری رفتیم .تااین که به جای پل چیخواب به پل "چشم قوی " که بعدها درعملیات محرم به دست بچه ها فتح شد – رسیدیم  .میرفتیم ولی به هدف اصلی نمیرسیدیم .همه محورها منتظربودند که ما به پل برسیم وبعد عملیات راشروع کنیم .دربین راه چراغهایی رامشاهده میکردیم که فکرمیکردیم چراغهای پادگان عین خوش است ..حدود ده کیلومتراشتباه رفته بودیم .حدود ساعت سه صبح بود که به آن چراغها رسیدیم .یک ستون نظامی را مشاهده کردیم که به طرف باغ شماره 7 میرفت تا به کمک نیروهایش دست به پاتک بزند .چون به عملیات پی برده بودند .ما بلافاصله درتاریکی شب یک خط دشتبان درکنار جاده تشکیل دایم .ستون یک دشمن ستون زرهی بود ودوگردان نیروهم به دنبال داشت .جاده ازسطح زمین 2 مترارتفاع داشت وما دیده نمیشدیم .دشمن وسط خط دشت بان ماکه رسید حمله راآغازکردیم .تانک ها وپی ام پی ها دشمن پی درپی وبی وقفه زده میشد وبه علت ارتفاع جاه قادربه دورزدن نبودند وناگزیر واژگون میشدند .حالت سردرگمی عجیبی داشتند .نمیفهمیدند که حدود سی کیلومتر پشت خط مقدمشان چه کسی به آنها ضربه میزند .خلاصه این ستون از هم متلاشی شد و ازورود آن به منطقه جلوگیری کردیم .خاطره ای از این درگیری دارم وآن اینکه درآن سوی جاده از پشت تانکی که در حال سوختن بود یک عراقی بلند شدومی خواست به طرف نیروهای مابیاید در50متری من به طرف بچه ها می دوید که من دو تیر به سمت او شلیک کردم . چون بچه ها با دیدن او از هر طرف به اوشلیک می کردندو ممکن بود تیرها

به خود بچه ها اصابت کند خواستم از این کار جلوگیری کرده باشم . یکی از تیرها به پایش خورد ولی باز به طرف بچه ها می دوید. بلند شدم وبه دنبال او رفتم بایک ضربه پااورانقش زمین کردم او هم با یک لگد من را به زمین زد . من مسلح بودم واواسلحه نداشت . هر دوبلندشدیم وبه صورت هم نگاه کردیم . او هیکل دار وگنده بود به طوری که اگر دستش به من می رسید ممکن بود مرازخمی کند . به من حمله کرد ومی خواست اسلحه ام رابگیرد که من دوتیربه او شلیک کردم وهلاک شد . به حرکت خود ادامه دادیم. مدتی بعد به چم سری رسیدیم آنجا چندین تانک وتوپ دشمن بی حساب رهاشده بود .آنهارامنهدم کرده وبه راهمان ادامه دادیم . از فرماندهی تیپ بی سیم زدند که اشتباه رفته ایدبایدبرگردید . برگشتیم وبچه هاچندشهیدوزخمی را که داشتیم باخود آوردند . ساعت 8صبح به پلی که قرار بودساعت 12:30نیمه شب درکنار آن باشیم رسیدیم عراقی هادرصدد برآمدند از عبور ماجلوگیری کنند ولی ما باقدرت وسماجت ازپل عبورکردیم . به آن سوی پل که رسیدیم به دسته ای از عراقی هاکه از پادگان عین خوش فرارکرده بودند برخوردکردیم . آنهادرحالی که قصد داشتند از پل عبورکنند همه به دام افتادند وتسلیم شدند . مابه ارتفاعات عین خوش رفتیم . بچه ها حدود 50کیلومتر راه رفته وخسته گرسنه وتشنه بودند واز تشنگی رمقی نداشتند . ناگهان مواجه با ماشین تانکر عراقی شدیم که به طرفمان می آمد . از روی پل چیخواب که عبور کردچند تیر به طرفش شلیک شد اما متوجه نشد وبه طرف ما آمد دیگر به طرفش تیراندازی نکردیم . وقتی نزدیک سنگر عراقی ها رسید دید که همه کشته شده اند . وقتی خواست از ترس فرار کندبچه ها اوراگرفتند . یکی از برادران روی تانکر پریدوداد زد برادران آب ! آب ! نخست فکر کردیم که نکند آب سمی باشد وخواسته باشند نیروهای ما رامسموم کنند . از آن عراقی خواستیم که مقداری از آن آب بنوشد وبعد هم از خودش خواستیم  تاتانکر رابه پشت تپه منتقل کند . بچه ها شیر آب راباز کردند وبالباس به زیر آب رفتند . باز هم خدابه ما کمک کرد . سیراب شدیم . دراین عملیات وسایل وتجهیزات فراوانی از دشمن منهدم شد . از جمله :دو گردان زرهی باتانک وادوات که آتش آنهابه آسمان بلند شده بود ومنطقه راروشن می کرد . تا آنجا که وقتی بابی سیم می پرسیدند به کجا رفته اید درپاسخ می گفتیم :اینجا که ستون آتش بالا رفته وخیلی زیاد است. عصر همان روز دشمن نیروهای تارو مار شده خودش را با زحمت جمع کردوپاتک را شروع کرد. بچه ها سنگر نداشتند وعده ای شهید شدند. راه تدارکی ما از دال پری خیلی دور بود وقرار شده بود وقتی که جاده آسفالت عین خوش – شوش آزاد شد راه تدارکی ما از این طریق باشد.ولی روز اول عملیات این جاده باز نشد وبه علت فشار دشمن روی این جاده – که می خواست راه تدارکات تیپ امام حسین (ع) رابگیرد – این جاده ناامن بود مهمات هم نمی رسید . بچه ها به شدت مقاومت می کردند . از طرف دیگر دشمن  فشا ر می آورد  که دوباره ارتفاعات عین خوش را تصرف کند. به  این ترتیب تیپ امام حسین (ع)3تا4روز در یک حالت محاصره قرار گرفته بود. از قرارگاه اعلام شد اگر می توانید عقب نشینی کنید ولی بچه ها گفتند نه نه به هیچ وجه !وگفتند ما با امید به خدا مقاومت می کنیم . در این حال من زخمی شدم وبه پشت خط انتقال یافتم . پس از بهبودی نسبی به خط برگشتم وپس از آن برای عملیات بیت المقدس آماده شدیم . در مدتی که من زخمی بودم خبر یافتم که پس از من برادر بالایی که فرمانده ای شجاع ومخلص بود گردان را هدایت می کرد ودر پاتک عراقی ها شهید شده . با شهادت او گردان چند روز بدون مسئول مانده بود وبعد برادر   دیگری عهده دار این مسئولیت می گردد .